ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما!

سلام.سلام.صدتا سلام.بعد از مدتی تاخیر در نوشتن بعلت خستگی و مسافرت(یه بار برای نیمه شعبان که شیراز رفتیم و هفته بعد به خاطر فوت بابابزرگم به خرم اباد)و یه خورده تنبلی،بالاخره امروز به یمن بودن بابا رضا،فرصتی شد تا بیام و از شیرین زبونیهای وروجک خونمون،ثمین گلی بنویسم. این روزها ماشااله شیرین تر و شیطون تر شدی.اینقدر انرژی واسه خرابکاری و ریخت و پاش داری که دیگه تقریبا رمقی برام نمیذاری. به محض دیدن یه مداد یا خودکار،سوزنت گیر میکنه روی: چوب چوب یه گردن و جوجه جوجه طلائی ،تا موقعی که یه کاغذ یا دفتر برات بیاریم تا بشینی و نقاشی بکشی.البته یه هفته ست برات تخته نقاشی خریدیم و کلی باهاش سرگرم شدی. به صندلی و زندائی یه جور میگی دَ...
5 مرداد 1391

ثمین و اولین مسواک

چند وقتیه که ثمین خانوم ما هر شب که میدید ما سه تا یعنی بابا ردا و مامائی و آجی داریم مسواک میزنیم،ناجور آویزونمون میشد که مسواکمون رو به اونهم بدیم.تا اینکه سه شب پیش رفتیم و برای خانوم گلی یه مسواک به انتخاب آجی ثنا براش خریدیم.حالا هر وقت از روز که چشمش بهش میفته میخواد مسواک بزنه.شب هم موقع خوابیدن تا میگم ثنا بدو مسواک ،اول ثمین وروجک میدوه و میاد مسواکش رو از من میگیره و به این آسونی ها هم ازش دل نمیکنه.حداقل یه ساعتی باید این لثه ها و 8تا دندونش رو تمیز کنه تا بالاخره یه گوشه ای ،یه جوری ،قایم موشک بازی دربیاریم و برداریمش.میگم ثمین چی میزنی ؟میگه: اِهدا              ...
5 مرداد 1391

ثمین وروجک

سلام به عزیزانم. ثمین خانوم اینروزا خرابکاری زیاد میکنی،چون میخای از همه چی سر در بیاری.دیشب رفتیم فروشگاه رفاه برای خرید.تو رو نشوندیم قسمت جلوی سبد.یه نیم ساعتی که گذشت دیگه هر چی رو که برمیداشتیم اول باید دست شما میدادیم تا بررسی کنی و بعد آبجی ثنا چک کنه ببینه علامت استاندارد داره یا نه،و در انتها وارد سبد میشد.برای همین خریدمون خیلی طول کشید.هر چی رو هم که از دست ثمین خانوم میگرفتیم که نکنه تو دهنش ،یه گریه ای سر میداد که مردم فکر میکردن زدیمش! خسته برگشتیم خونه.بابا برای بالانس کردن چرخهای ماشین رفت بیرون.وقتی داشتم خریدها رو سر جاهاشون میزاشتم،سبد پیاز و سیب زمینیها رو خالی کردی کف آشپزخونه. بازم خدا رو شکر که ثنای مهربون دلش به حال م...
5 مرداد 1391

ثمین و راه رفتن

ثمین کوچولوی من .امروز از خواب نیمروزت که بیدار شدی یه کم بازی کردی و گشنه شده بودی.اشاره کردی به ظرف غذات که رو کابینت بود و هی میگفتی نم نم و بعد دو قدم برداشتی به طرفش و وقتی خودت متوجه شدی فورا نشستی.به بابا که گفتم با هم به این نتیجه رسیدیم که میتونی راه بری ولی میترسی و درست فکر کرده بودیم.وقتی که سر پا نگهت داشتم و ثنا با عروسکت نزدیکت ایستاد و تشویقت کردیم که بری و بگیریش در کمال حیرت پنج قدم به تنهائی به طرف اون برداشتی و با خوشحالی ما خودت هم سر ذوق اومدی و حالا تا بلندت میکنم میخای بدوئی.فدات بشم من.ببخشید که ما این موضوع رو یه کم دیر متوجه شدیم.حالا از این به بعد باهات تمرین میکنیم که انشااله تا عید بدوئی و ترست از بین بره. یه...
5 مرداد 1391

ثمین و نی نی عمه

عزیزای من،بالاخره بعد از چندین سال انتظار نی نی عمه به دنیای ما وارد شد. ٥شنبه شب رسیدیم شیراز.خونه ی مامان جون طیبه به خاطر به دنیا اومدن نی نی حسابی شلوغ شده بود.4 تا از خاله های بابارضا و عمه ی امیرعلی کوچولو و پسر خاله ها و دختر خاله ها.این دو سه روز حسابی خوش گذشت.ثنا خانومی که حسابی با دوستاش علی و فرزاد و علیرضا و مهدیه سرگرم بود.البته بیشترش رو پیش عمه بود تا اگه کاری داشت کمک کنه.ثمین هم که اصلا غریبی نکرد و برا خودش میچرخید.   ثمین کوچولومون داره حرف میزنه.یعنی عین طوطی شده.تو ماشین به ثنا گفت:ننا و ثنای مهربونم کلی ذوق کرد و میگفت بله و ثمین هم هی تکرار میکرد. خونه ی مامان جون اینا به کوچیکترها میگفت دادائی یعنی داداشی ...
5 مرداد 1391